دختر بچه از پنجره به شاخه های درختان نگاه می کرد کلاغها سروصدای زیادی راه انداخته بودند کسی هم نمی توانست به آنها بگوید اینجا بیمارستان است ساکت باشید. کودک چیزی به ذهنش رسید رو به مادرش کرد و گفت: مامان کلاغها هم کلیه هاشون از کار می افته؟
تصمیم خود را گرفته بود. فردا پاسخش را به بیمارستان اعلام میکرد. محال بود که دختر زیبا و معصومش، سحر عزیزتر از جانش، را تسلیم مرگ کند. چرا دکترها بین آن همه مرگ مغزی فقط دختر او را نشانه گرفته بودند؟ مگر چهقدر زندگی کرده بود؟ فقط بیست سال
خیال بیداری نداشت. گویی این بار خواب او را برای همیشه برده بود. دستانش همان گرمی را داشت. تنها به خواب عمیقی فرورفته بود که خیال بازگشت نداشت. همه چیز عادی بود. آنقدر طبیعی که انسان را به شک وامیداشت مبادا حادثهای تلخ رخ داده باشد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۱ ساعت 17:24 توسط محمدعلی برزگر بفروئی(مهندسی برق بیرجند)
|
سنگر مجازی بفروئیه وابسته به پایگاه شهید چمران بفروئیه می باشد
از یک سو باید بمانیم تا شهید آینده شویم، از دیگر سو باید شهید شویم تا آینده بماند. هم امروز باید شهید شویم تا فردا بماند، هم باید بمانیم تا فردا شهید نشود. عجب دردی! چه میشد امروز شهید میشدیم و فردا دوباره زنده، تا دوباره شهید شویم.