شبی پسرک یک برگ کاغذ
به مادرش داد. مادر آن را گرفت و با صدای بلند خواند:
او با خط بچگانه نوشته
بود:
کوتاه کردن
چمن باغچه : ۵دلار
مرتب کردن
اتاق خوابم : ۱دلار
بیرون بردن
زباله ها : ۲دلار
نمره ی
ریاضی خوبی که گرفتم : ۶دلار
جمع بدهی
شما به من : ۱۴دلار
مادر به چشمان منتظر
پسر نگاهی کرد. لحظه ای خاطراتش را مرور کرد. سپس قلم را برداشت و پشت برگه ی صورتحساب
نوشت:
بابت سختی
۹ماه بارداری که در وجودم رشد کردی : هیچ
بابت تمام
شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم : هیچ
بابت تمام
زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی : هیچ
بابت غذا
نظاقت تو و اسباب بازی هایت : هیچ
و اگر تمام اینها
را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق واقعی من به تو هیچ است. وقتی پسرک آنچه را
که مادرش نوشته بود خواند با چشمان پر از اشک به چشمان مادر نگاه کرد و گفت:
مامان دوستت دارم
آنگاه قلم را برداشت
و زیر صورتحساب نوشت : قبلآ به طور کامل پرداخت شده
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 18:10 توسط علیرضا رضوانی بفروئی
|
سنگر مجازی بفروئیه وابسته به پایگاه شهید چمران بفروئیه می باشد
از یک سو باید بمانیم تا شهید آینده شویم، از دیگر سو باید شهید شویم تا آینده بماند. هم امروز باید شهید شویم تا فردا بماند، هم باید بمانیم تا فردا شهید نشود. عجب دردی! چه میشد امروز شهید میشدیم و فردا دوباره زنده، تا دوباره شهید شویم.