یادداشت های یک شهید از روزهای آغاز جنگ/2
ما کاروانی بودیم که برای شنیدن بانگ رحیل لحظه شماری می کردیم

خبرگزاری فارس: آنچه که سبب شده بود قلب هایی پاک با رخساره های تابان به اینجاها کشیده شوند، جز عشق به دفاع از حریم اسلام چیز دیگری نبود.

خبرگزاری فارس: ما کاروانی بودیم که برای شنیدن بانگ رحیل لحظه شماری می کردیم

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، چهره زیبا و محاسنی که بر تارک صورتش نقش بسته بو د زیبائی او را دو چندان کرده بود.
لبخند روی لبان و مرواریدی دندانش دل هر مشتاقی را به بهشت می برد. گام های بلند و استوارش ترنم زمزمه های عارفانه اش، شادابی کلامش، سخاوت دستانش، چشمان پر مهر و فروغش، نتیجه زحمات انسان های پاکی است که توانستندچنین گوهر گران بهایی تحویل جامعه دهند تا چراغ راهنمای خلق گردد.

او نتیجه تلاش وارستگانی است که سالهای متمادی در کسوت روحانیت توانستند با فکر و عمل و اندیشه بهترین و با عزیز ترین و گرانبهاترین دارائی خود را تقدیم انقلاب کنند

او عاقله ای بود که چند صباحی با این تن خاکی به مهمانی زمین امده بود تا ما موریتش را که همان قربانی کردن خویش باشد به منصه ظهور رساند
آری نصرالله الفتی با افتاب داشت که بارفتنش خلقی رااز خواب غفلت بیدار کرد
در اولین سفری که از جنگ برگشته بود با جمعی از دوستان که همگی به شهادت رسیدنند به دیدارش رفتم
در عین حالی که در جبهه مجروح شده بود و تن خاکیش از دردو رنج گلوله در عذاب بود صورتی متبسم و دلی با نشاط داشت.
خواستم صورتش را ببوسم ولی اون پیش دستی کرد و پیشانی من بوسید. تمامی بچه های جنگ نصرالله را می شناسند.او از اولین بچه های اعزامی از کازرون به سو سنگرد بود.

نصرالله در سال 1337 در یک خانواده روحانی پا به عرصه وجود گذاشت. در کودکی بسیار با هوش و با ذکاوت بود پس از گذراندن دوران ابتدائی در دبستان ناصری وسپس جهت ادامه تحصیل وارد دبیرستان بو اسحاق و بستانپور شد. پس از اخذ دیپلم در سال 56 به خدمت سر بازی اعزام شد و در پادگان هشتگل اهواز مشغول به خدمت شد.

با شروع اعتراضات مردمی نسبت به حکومت شاه سرانجام از پادگان فرار کرد و تعدادی از سربازان را فراری داد. پس از پیروزی انقلاب که نصرالله سهم بزرگی در این پیروزی داشت . خانواده اش تصمیم گرفتند اورا وارد بازار کار کنند
ولی همچنان روح سترگ نصرالله نا ارام بود. تا اینکه چنگ شروع شد نصر الله که دنبال بهانه بود که بتواند وارد میدان چنگ شود.

پیام حضرت امام خمینی مبنی بر شرکت جوانان در میدان چنگ بهانه برای نصرالله شد تا بتواند خانواده اش را را ضی کند
و سر انجام وارد جنگ شود.

او با اسلحه برنو از کیان جمهوری اسلامی دفاع کرد و توانست در کنار شهیدانی ههچون شهید بهمن شجاعی، شهید رحمان رضازاده، شهید احمد داودی، شهید علی اکبر پیرویان، شهیدحمید خسروی، شهید اضغر گندمکار، شهید محمود یاسین و... رشادت ها ودلاوریائی از خود به جای بگذلرد و سرانجام نصرالله در تاریخ 20/2/ 62 به سوی معشوق خود پر کشید چرا که سزای مردان خدا جزئ به مهمانی معشوق رفتن چیز دیکری نخواهد بود که این سر انجام تمامی بندگان مخلص خداست.
اولین روزی که خبر شهادت نصرالله شنیدم دنیا بر سرم فرود امد نتوانستم در خانه بمانم هنگامی متوجه شدم که حدود 10 کیلومتر از خانه دور شده ام. با هر زحمتی بود خود را به منزل رساندم پاسی از شب گذشته بود ولی هرچه پلکهایم روی هم می گذاشتم خواب به بسراغم نمی امد سنگینی چشمانم به اندازه سنگینی چشمان دخترکی یتیم بنظر می رسید.
با خواندن وصیت نصرالله دلتنگیم دو چندان شده بود هرچه فشار بر چشمانم می اوردم تا شاید کمی بیا سایم اما به جای خواب اشک از چشمانم جاری می شد
خدایا در این تاریکی شب که جز سکوت وسینه ای پر از سوزو هجران نصراللهچیز دیگری همدمم نیست چشمانم را باز کردم چشمم در چشم ماه انداختم او هم خسته بنظر می رسید سلام می کنم اما جوابی غمناک می شنوم دلم بیشتر ازرده می شود دستم را بالا می برم تا از شاخه های اسمانی سنگی بیابم تا بر بغض فشرده گلویم بزنم و بر خشمی که بر چشمانم طوفان به پا کرده است . در دستانم نگاه می کنم به جای سنگ هزلران، فانوس است که در دستانم قرار گرفته است. نصرالله از آنان می خواهم می گویم: نصرالله نصر خدائی شده و چراغ راهنما بشر گشته است. تحمل کن که سر انجام همه مردان خدا همین است.



****


تا سه راهی سوسنگرد با خیابان ها آشنا بودم . از ابتدای جاده سوسنگرد صحنه ها طریقی دیگر بود . شاخسارها بی درختان حالتی غمگین داشتند، مسافت 55 کیلومتر بود. در میان راه گوسفند هایی که بی صاحب مانده بودند همانند غریبه هائی که به دیاری نا آشنا روی آورند مرتب به اینور و آنور می رفتند . وقتی برای یک لحظه شیشه بغل مینی بوس را عقب می کشیدم نسیمی که بوی مرگ و جنگ می داد را احساس می کردم. بعد از طی مسافتی تعدادی از نیروهای ارتش را دیدم که در کنار جاده در حال کندن سنگر بودند . بچه ها با تکان دادن دست به آنها ابراز احساسات می کردند ، بله مثل اینکه واقعا جنگ است . ولی این سؤال پیش می آمد که مرز کجاست.

اگر تانک ها کنار مرز هستند پس ما کجا می رویم ؟ و این سؤالی بود که برای همه ما بی جواب مانده بود. کمی جلوتر تانک هائی را دیدم که به گل نشسته بود و یا برجک های آن کنده شده و به حالت مذلتی که حاکی از چگونگی ضعف دشمن بود در فاصله ای دورتر از بدنه افتاده بود ... .

به حمیدیه رسیدیم . درخت های چنار منظره جالبی داشت هرچه جلوتر می رفتیم تعداد تانک های به گل نشسته و ماشین های سوخته شده و مهمات دشمن زیادتر می شد . نزدیکی های غروب بود که به سوسنگرد رسیدیم و مستقیما روبروی ساختمان سپاه توقف کردیم. بعد از یکی دو لحظه ماشین ما که یک مینی بوس سفید بود توسط چند نفر از بچه ها گل مالیده شد تا استتار شود . بعد به طرف هویزه حرکت کردیم تقریبا 20 کیلومتر باید می رفتیم تا به هویزه برسیم . راننده سعی می کرد که تمام مسیر را با چراغ خاموش برود .

هوا مهتاب بود. نزدیکی های ساعت 5/7 به هویزه رسیدیم . کنار پل قدیمی هویزه پیاده شدیم . نمی دانستیم الآن باید چکار بکنیم . بعد از چند دقیقه ای ما را به مسجدی بردند . فکر می کنم شب جمعه بود . شب را در مسجد گذراندیم . فردا صبح در اول وقت تعدادی به مدرسه ای در همان نزدیکی بردند . منهم با دو گروه دیگر در مسجد ماندیم. غلامرضا بستان پور هم با من در مسجد ماند. کم کم سری به اطراف شهر زدیم . تعدادی کمی از مردم بیچاره مانده بودند و با شغل های گوناگون به زندگی ادامه می دادند .
سرپرست تمام نیروهائی که در هویزه حضور داشتند با اصغر گندمکار بود از اهواز مسجد جزایری . فرماندهی ما هم به عهده علی اکبر پیرویان بود که از کازرون با هم آمده بودیم . کم کم ماندن ما بعد از دو سه روز در هویزه وضع عادی به خود گرفته بود . هویزه در جنوب غربی سوسنگرد با ساختمان های آجری ساده و تنها رودخانه ای از کنار آبادی می گذشت با ساحلی که سطح زمینش با خار و خس هائی آذین شده بود . پرواز غازهای نیمه وحشی در کرانه های دور از شهر منظره جالبی داشت .
مغازه های کلبه مانند همچون حصاری کوتاه تنها خیابان اصلی شهر را در بر گرفته بود . سهام نام پلی بود که در ابتدای راه ورودی شهر در طرف راست قرار داشت . سهام دخترکی خردسال بود که هنگام ورود متجاوزین عراقی از روی پل به طرف آنها سنگ پرتاب می کند و مزدوران هم در همانجا او را به رگبار می بندند . مردم را می دیدم که بعضی از آنها تفنگ ام یک و یا ژ3 بر دوش گرفته بودند. می گفتند ما اسلحه ها را از ژاندارمری بردیم. وقتی عراقی ها وارد شهر شدند و در ژاندارمری مستقر شدند ما با سنگ و چوب به آنها حمله کردیم و این اسلحه ها به دستمان رسید .
تمام مدت روز آسیابی که بلافصل رودخانه بود کار می کرد . ازدحام پیرزن هایی که با الاغ های پرباری روبروی آسیاب و کنار رودخانه ایستاده بودند نشانگر زندگی ساده بیچارگان هویزه بود . شب ها سگهای ولگرد سر و صدای زیادی به راه می انداختند و روزها صداهای خفیفی از انفجار توپ ها در جبهه های نورد و دب حردان به گوش می رسید .
بعضی از مردم عرب را می دیدم که در گرما گرم هوا با پاهای برهنه پشته های خار را بر دوش می کشیدند . این نشانگر طبقاتی بود نشان بود . هرگز احساس شرم نمی کردند . دختر بچه ها با وضعی فلاکت بار چوپانی می کردند . بعد از چند روزی وضع موجود تغییر پیدا کرد .
عوامل ستون پنجم بیش از هر موقع به داخل شهر نفوذ کرده بودند ، در پست های دیده بانی افرادی دیده میشدند که در شب با چراغ دستی علامت می دادند . در یکی از روزها، بعدازظهر به استادیوم رفتیم قرار بود که آموزش تخریب یاد بدهند . هنوز زمانی از شروع جلسه نگذشته بود که صداهای آژیری به گوش رسید . بچه ها دست پاچه شدند هریک بسویی گریختند کسی نمیدانست چه شده . بعضی ها فکر می کردند هواپیما حمله کرده، همه زمین گیر شده بودند . این آژیر که انفجار به همراه داشت توپ های دور برد عراق بود .
یکی دو روز بعد پیرویان اقدام به زدن خاک ریز کرد . بچه ها از طرف شهر به جنوب هویزه اسکان داده شدند . یک عده دیگر شب ها به طرف شمال غربی می رفتند و از جاده ای که به مرز منتهی میشد حفاظت می کردند من هم با غلامرضا و چند نفر دیگر مسئول حفاظت پایگاه بودیم . چند روزی بود که از مسجد به جهاد سازندگی نقل مکان کرده بودیم، در این مدت من و غلامرضا زیاد بهم علاقه پیدا کرده بودیم و سعی می کردیم شب ها نماز شب بخوانیم . تنها موقع نماز شب از هم جدا می شدیم . در آن موقع شهر سوسنگرد وضع نسبتا عادی داشت و فقط بعضی اوقات توپی به شهر میخورد . بچه ها به هویزه می آمدند و آنچه که لازم داشتند می خریدند در هویزه هندوانه زیاد بود و این خود بزرگترین عاملی بود که از مریضی بچه ها جلوگیری می کرد چون مرتب غذاهای روزانه لوبیا بود یا کنسرو بادمجان یا ماهی .
فردای آن روزی که توپ به شهر زدند اکثر مردم کوچ کردند . آنها همچون آوارگان با تعدادی گاو و گوسفند خود از هویزه بیرون می رفتند . یک شب تقریبا ساعت یک بود هوا از ظلمتی ناگوار پوشیده شده بود همه جا را سکوت فرا گرفته بود. من و غلامرضا نگهبان بودیم، هوا بی اندازه تاریک بود ، چشم ها به خوبی کار نمی کرد صدای انفجار توپ ها مرتب گوشم را آزار می داد، لحظه هایی سگ های ولگرد با هم پارس می کردند. با غلامرضا دائم از دردهای گذشته صحبت می کردیم. او عقده های فراوانی در دل داشت و همیشه سعی می کرد تا می تواند بروز ندهد، صدای ضعیفی از دور شنیده می شد که هر لحظه نزدیک تر می آمد، در نزدیکی های پست نگهبانی که رسید ایست دادم .
آشنا بود فکر کردم از بچه های بومی است بعد دیدم که اکبر پیرویان و صمد نحاسی هم پشت سر او نشسته . اکبر خسته و وامانده آمده بود تا با صمد تعدادی پتو برای دیگر بچه ها ببرد. هوا زیاد سرد بود اکبر گفت ایمانی بیا با موتور سیکلت پتو ببر. صمد هم با خودت ببر . سوار موتور شدم ولی حتی گلگیر موتور هم نمیدیدم راه تقریبا دور بود گفتم اکبر تو نگهبانی بده من با صمد و غلامرضا می روم قبول نکرد. تعدادی پتو برداشتیم براه افتادیم و از کوچه ها گذشتیم . در میان راه سگ های ولگرد زیاد مزاحم می شدند. بی خود هر سه نفری به لرزه افتاده بودیم .
راه دقیقا شناسائی نشده بود. خاک های نرمی سطح زمین را پوشانده بود. سگها دائم خرناس می کشیدند مثل اینکه از ما کینه به دل داشتند گرچه آن شب اتفاق جالب نیفتاد ولی دردآور ترین شبی بود که در این مدت در هویزه برایم اتفاق افتاد .
در تمام این مدتی که در هویزه بودیم دائم حسین علم الهداء می آمد و برای بچه های سپاه صحبت می کرد . تمام بچه ها کم کم بی حوصله می شدند و از اینکه چرا آنها به ما حمله نمی برند ناراحت بودند . اکبر پیرویان و رضا پیرزاده و چند نفری از بچه های بومی هویزه اغلب ساعات روز به شناسائی می رفتند . همیشه خبرهای ناگوار قلب ها را آزار می داد . روزی می گفتند که بستان سقوط کرد روز دیگر خبر می رسید پاسگاه سوبله سقوط کرد و بعد خرمشهر سقوط کرد .
همه خبرها درد آور بود. سیاست های رئس جمهور بنی صدر را درک نمی کردم ابتداهای کار و تا لحظه هائی هنوز معتقد بودم که بنی صدر انسان سالمی است و خیانت نمی کند چرا که هنوز موضوع بخصوصی را از نزدیک ندیده بودم . در این مدت دوستان جدیدی پیدا کردم، بیشتر آنها از اهواز بودند از مسجد جزایری (محمود یاسین ، فرهاد شیر آلی ، عبدالرضا آهنکوب ، رضا پیرزاده ، حسین احتیاطی ، اصغرگندمکار ، حسن رکابی ، محمد کریم کریمی ) چند روزی وضع عادی تا این که یکروز نزدیکی های غروب چند توپ بطرف جهاد سازندگی و استادیوم که مقر بچه ها بود زدند .فورا مهماتها را از اطاق چهار به کانال روبرو انتقال دادیم . چند روز بعد نیمه شب دو مرتبه با توپ دو زن جهاد را هدف قرار دادند .
در آن شب من و محمود یاسین نگهبان بودیم . با شنیدن اولین صدای آژیر پائین آمدم و بچه ها را با شلیک تیر بیدار کردم . بچه ها با دستپاچگی زیاد از اطاق بیرون ریختند و بلافاصله بعد از چند لحظه ای وضع عادی شد . ما هرروز صبح با هم در جاده هویزه به سوسنگرد دور می زدیم و ورزش می کردیم . هویزه مثل وطن دیگر ما شده بود بچه ها دیگر احساس خستگی نمی کردند و جنگ را از یاد برده بودند ولی من همیشه اوقات انتظار روزهای سختی را می کشیدم . اینرا می دانستم که بعد از هر شادی ناخوشی پیش می آید .
این مدت که ما در هویزه بودیم شاید دوران طلائی بشمار میرفت چرا که بعد از آن برنامه های سختی را در نظر خود مجسم میکردم و آنروز سخت هر لحظه نزدیکتر می شد تا این که شب جمعه پیش آمد ، شبی که غیر از شبهای دیگر بود بچه ها تازه صاحب سلاحهای سازمانی شده بودند برنوها گرفته شده بود و ژسه جای آنرا گرفته بود . من هم آرپی جی داشتم . نزدیکی های غروب بود ، حمید خسروی را دیدم که با حالتی غمگین لوله آرپی جی اش را کنار درب ورودی ساختمان جهاد گذاشته . احمد داوودی را که زیاد خوشحال بنظر میرسید دیدم با خنده می گفت امیدوارم که مثل حسین شهید شوم و اصغر گندمکار را می دیدم که چهره اش بی اندازه مهربان شده بود . رضا پیر زاده را می دیدم ساکت در گوشه ای به فکر فرو رفته بود و اسلحه کلاش که روی دوش او قرار داشت همانند شاخه نگونسار بید مجنونی جلوه میکرد . زیر چشمی با لبهایش تبسمی زود گذر میزد . فردا صبح در ساختمان جهاد چنان ایاب و ذهابی دیده می شد که انگار خبری هست .
اکبر پیرویان دستور آماده باش داد معلوم بود که ما هجرتی را آغاز می کنیم که در اولین روزش مادرانی را به داغ می نشاند .بالاخره بعد از چند ساعتی معلوم شد که حتمی است و میباید رفتنی را آغاز کرد . هرکس فردا یش را در قلمرو اندیشه اش ، در جلوه گاه چشمانش مجسم میکرد . ماکاروانی بودیم که بی شک جز عشق نامی برایش نبود . آنچه که سبب شده بود قلبهائی پاک با رخساره های تابان به اینجاها کشیده شوند، جز عشق به دفاع از حریم اسلام چیز دیگری نبود. ما کاروانی بودیم که برای شنیدن بانگ رحیل لحظه شماری می کردیم.
اذان مغرب گفته شد شاید اذان آخرین بود مرتب آژیرها با صداهای انفجار بگوش میرسید . نمازخواندم اولین بار بود که با کوله پشتی آرپی چی پر از موشک نماز می خواندم . نیروهائی که در شمال و جنوب هویزه بودند به داخل شهر کشیده شده بودند . سروصدا زیاد بود هرکس سعی میکرد خود را برای این سفر هر چه زودتر و بهتر آماده کند از آوردن و سائل شخصی صرف نظر میکردند ابتدا گفتم ، ما زاجنگ چیزی نمیدانستیم . ما کاروان عشق در بیابان نادانی گم گشته بودیم . و فضای باز بیابان جهل را همچون شنزاری میدیدم که با دیه های آن جز سرابی بیش نبود . تعدادی جیره خشک بین برادران تقسیم کردند . هوا نسبتا سرد بود . روبروی ساختمان جهاد در زمینهای بازکانالی کنده بودیم و تماما در آن بسر میبردیم .
گاهی پشت سر هم تعدادی چند توپ بطرف ما می آمد . لحظه ها بکندی سپری میشد . ساعت تقریبا 5/3 بود (شب) گروهی از بچه ها اول شب به سوسنگرد آمده بودند . هوا بشدت سرد بود . تاریکی مطلق همه جا را فراگرفته بود . تمام بچه ها در خود فرو رفته بودند . کسی حرفهای خنده دار نمیزد . جز تعدادی معدود که آنهم مسلم بود روزی دیگر در کنار ما نیستند . از سر صبح که بیدار شده بودیم تا حال که ساعت 5/3 بود مثل اینکه یکسال گذشته . در اندیشه این بودم گه فردا چه میشود ، که ماشین یخجال جلوی درب ساختمان ترمز کرد . اکبر پیرویان با شدت هرچه تما متر بچه ها را داخل ماشین فرستاد منهم سوار شدم داخل داخل یخچال بی اندازه تاریک بود هر لحظه قنداق تفنگی به سرت میخورد و یا پا روی پای دیگران می گذاشتی . جا خیلی تنگ بود . قریب 80 نفر با تجهیزات میخواستند جا بگیرند همه سوار شدند و درب ورودی بسته شد .
چشمها هم از حرکت ایستاده بود . و چیزی را نمیدید لحظه ای سکوتی مرگبار همه جا را فرا میگرفت و لحظه ای بعد سروصدای زیادی بلند میشد ، نمیدانستیم کجا میرویم گرسنگی بیش از حد ، مرا رنج میداد در حدود ساعت 15/4 دقیقه بود که به 5 کیلومتری سوسنگرد رسیدیم شدت آتش خیلی زیاد بود مجبور شدیم روی زمین دراز بکشیم سطح زمین سیاه و پوشیده از خار بود هوا هم سرد. . با حسن بازیار کمک آرپی چی ام ، روی زمین درازکش بودیم سنگینی کوله پشتی مرا رنج میداد . کمرم خسته شده بود . هنوز موقع اذان نشده بود . و تا آن لحظه رویاهای کودکانه ام در نظرم مجسم میشد و بخودم میگفتم بالاخره به جنگ آمدی . بعضی اوقات دندانهایم را به هم فشار میدادم و قیافه تانک سوخته شده از شلیک آرپی چی ام را در اندیشه ام میگذراندم هر چند حتی یکبار هم آرپی جی نزده بودم کم کم فجر صادق دمیده میشد و هر لحظه صدادهای انفجارها و آژیرتوپها زیاد میشد .
به همان حالت که بودم نماز خواندم بعد دعای امام زمان هم زمزمه میکردم که بچه ها دوتا دوتا بلند میشدند . اکبرپیرویان مسیر راه را تعیین کرده بود و همگی به داخل یک کانال که روبرویش خاکریز بود راهنمایی شدیم هوا داشت روشن میشد نور شلیک ادوات زرهی دوشمن از روبرو دیده میشد . برایم مشخص بود که ما هستیم که باید با اتکال به الله مقابله کنیم . میدانستیم که این مزدورانی هستند که دارند هستی ما را به یغما میبرند اکبر گفت که همین جا سنگر بزنید . هنوز جهات اصلی و فرعی خوب نمیدانستیم وقتی که اولین پرتو نورخورشید را دیدم متوجه شدم نیروی دشمن از طرف اهواز قرار حمله دارد و الان میخواهد سوسنگرد را دور بزند ساعت 5/6 بود با سرنیزه کمی خاکریز را گود کرده بودم مثل سنگر کیسه شن نبود یعد از چند دقیقه اکبر گفت بیا آرپی جی برداشتم و دنبال اصغر گندمکار و خسروی و پیرزاده براه افتادم حسن بازیار هم آنجا ماند مقداری که راه رفتم برگشتم و کلاشینکوف پیرزاده رابا تفنگ ژ3 حسن عوض کردم . بعد چهار خشاب را در زیر بلوز گذاشتم حمایل ، جیب خشاب نداشتم آمدم پیش بچه ها تقریبا حدود 200 متر امتداد خاکریز را طی کردیم تا نزدیکی باغی رسیدیم که شدت آتش دشمن در آن منطقه خیلی زیاد بود تیربار ها مرتب کار میکرد و مثل اینکه طبل جنگ مینواخت گلوله های توپ بفاصله های کم و زیادپشت خاکریز و یا جلو خاکریز منفجر می شدند دقیقا متوجه نبودم که وقتی خمپاره ای منفجر میشود ترکش آن چه شکلی است و یا تاچه فاصله ای به بدن کارگراست ساعت در حدود 7 بود من با رضا پیرزاده آمدیم آن طرف خاکریز که به سمت عراقی ها بود بودآرپی جی بدست رضا بود منهم ژ3 با چهار خشاب همراه داشتم کوله آرپی جی هم پشتم بسته بود . یک موشک اضافی هم آورده بودم رضا هم آرپی چی با یک موشک که سوار بود .من با کلاه آهنی بودم ولی رضا شال سیاهی را به سرش بسته بود مقداری راه را خمیده رفتیم دشت صاف بود و شنزار تیربارهای دشمن مدام کار میکردند هر لحظه صدها تیر از بالای سرم رد میشد مثل اینکه انبوهی زنبور بالای سرم پرواز میکردند و صدای وزوز تیرها همچون صدای زنبورها بود .رضا بفاصله 5 متری از من جلوتر بود و آرام بر روی شنزارها میخزیدیم . هر لحظه خمپاره ای در نزدیکی منفجر میشد . گوشهایم داشت از شنیدن عاجز میشد . مجبور بودیم با حرکت دست به هم فرمان بدهیم . قرار بود ما یکی دو تانک آنها را بزنیم تا روحیه دشمن خرد شود . عرق از سر و رویم می ریخت و گرسنگی و تشنگی فراوان مرا رنج میداد . قمقمه آب نداشتیم . کلاه آهنی بیش از هر چیز دیگر ناراحت کننده بود . کمرم از سنگینی کوله پشتی زیاد درد گرفته بود و خشابهای ژ3 که زیر بلوزم بود دائم بیرون می آمدند . تمام فضای اطرافم دود و خاکستر فرا گرفته بود و هر لحظه آتش دشمن زیادتر میشد . رضا قدرت بدنیش خیلی ضعیف بود ولی ایمانش استوار و محکم بود و دائم زیر لب تبسم میزد . مسافت زیادی پیموده بودیم و تفنگم پر از شن شده بود و در این بودم اگر لازم شود چکار بکنم فقط دو نارنجک بیشتر با خودم نداشتم . در یک لحظه رضا دو سه مرتبه چرخید و خود را پشت تپه کوچکی از شن رساند . کمی وضع را بررسی کرد . نور آفتاب از روبرو میتابید و هدف را خوب مشخص نمیکرد . ولی کوچکترین حرکت ما دشمن را خوب متوجه میکرد .در همین موقع خمپاره بین من و رضا زمین خورد . صدای انفجارش گوشهایم را برای مدتی کر کرده برای چند لحظه ای رضا را ندیدم و در میان دود و خاک بر روی شنها دراز کشیده بودم . سعی میکردم ارتباطم با خدا تداوم داشته باشد .
بعد از اینکه هوا صاف شد و دودها از بین رفتند . رضا گفت متاسفم موفق نمی شویم . بعد خسته و وامانده مقداری از راه را برگشتیم تا به نوک ابتدائی خاکریز که در باغ خرما بود رسیدیم . زیاد تشنه بودم و آب هم کم بود . از قمقمه برادری قدری آب خوردم بعد رضا گفت مهمات آماده کن . خرجها را سریع به عقب موشک می پیچیدم و رضا هم زود شلیک می کرد . اصغر گندمکار در باغ آرپی جی میزد و رحیم قنبری هم با تفنگ 57 شلیک می کرد . دشمن هر لحظه نزدیکتر میشد و آتش خمپاره های ما و تیربارها هم شدت گرفت . تانکهای مزدوران یکی بعد از دیگری هدف میرفت و طعمه حریق میشد .
نفرات پیاده دشمن یکی پس از دیگری کشته میشدند ، در این حمله از ارتش خبری نبود . ژاندارمری هم عقب نشسته بود . موشک آرپی چی داشت تمام میشد . رضا گفت زود برو مهمات بیاور . مسیر کانال را طی کردم تقریبا 300 متر بود ، صندوق پر از موشک را برداشتم و سریع از بالای کانال بطرف باغ آمدم . در بین راه تیرها از بغل گوشم رد میشدند ولی هیچکدام بمن نمیخورد . چند بار از شدت ضعف به زمین خوردم و برادری مرا کمک میکرد . وقتی به نزدیکی های باغ رسیدم صحنه را عوض شده دیدم . بچه ها آن شورو شادی را از دست داده بودند ، مهمات خمپاره تمام شده بود ، تفنگ ضد تانک 57 هم مهمات نداشت . به رضا گفتم بیا موشک آوردم . دیدم رضا کمی گرفته شده است . بعد از یکی دو لحظه دیدم که داخل یک پتو اصغر گندمکار را آوردند ، شکمش پاره شده بود . عرق سردی رخسارش را گرفته بود و چشمانش داشت به زردی میرفت . بالای سرش کنار خاکریز نشسته بودم . مدام زیر لب خدا را سپاس میگفت . رضا حمایل او را باز کرد و با شال گردنش عرق از سرو صورت اصغر را پاک کرد .
اکبر را دیدم که با صدای بلند و خاکی از عصبانیت دادمیزند شلیک کنید با هرچه دارید بجنگید تا شرف و حیثیت خود را بازیابید و لحظاتی بعد آخرین کلمات از دهان اصغر بیرون می آمد .
صدایش بی اندازه ضعیف بود و حتی رضا هم نمیفهمید چه می گوید و بعد بسوی خدا شتافت کوس نا امیدی در گوش هایم طنین می انداخت ، ساعت تقریبا 5/11 بود . ژسه تمام بچه ها از شن گیر آمده بود . تیربارها هم یا مهمات نداشتند و یا گیر کرده بودند .
اکبر در باغ بود و خوشحال بودیم که لااقل اکبر زنده بود ولی در همین موقع بود که پیکر بخون نشسته اکبر را آوردند . داخل پتو بود من او را ندیدم گفتند زخمی شده است ، ما دیگر نمیدانستیم چکار کنیم . بعضی از نیروها بطرف شهر عقب نشسته بودند . نزدیکترین خط به دشمن من یا چند نفر دیگر بودیم . تانکها بفاصله نزدیکی رسیده بودند و ساعت تقریبا 2 بعد از ظهر بود غلام رضا بستانپور با علی عیسوی آمدند بعد غلام رضا یک دراگون بطرف تانک شلیک کرد . و بلافاصله افتاد روی زمین و فریاد زد وای گوشم ، صدای شلیک موشک بی اندازه برایش زیاد بود و پرده گوشش را پاره کرده بود بعد از چند دقیقه ای که سرحال آمد با هم ( عیسوی ) از داخل کانال می آمدند بطرف باغ من هم خسته و کوفته در داخل کانال نشسته بودم نمیدانستم چه بکنم ، ضعف زیادی بمن دست داده بود . غلام رضا گفت ژسه را بده تا تمیز کنم قمقمه اش را گرفتم آمدم اول جاده و آب کردم . موقع برگشتن برادران زیادی از من طلب آب کردند و من هم به آنها قمقمه آب را میدادم آنها فقط گلوی خود را خیس میکردند ایثار و گذشت بحد اعلای خود رسیده بود . در نزدیکی باغ برادری چند دانه خرما در جیبش بود آنرا بین بچه ها تقسیم کرد بعد جلوتر آمدم غلامرضا را ندیدم حمید خسروی در سنگر بود آب را به او دادم بعد گرفتم و روانه باغ شدم . یک توپ به خاکریز خورد بعد دیدم که عبدالرضا آهنکوب دارد در خاک و خون میغلتد او را بغل کردم آوردم عقب و آب را به سروصورتش پاشیدم بعد کریم ملک زاده که از بچه های کازرون بود او را به شهر انتقال داد . بعد از آن جلوتررفتم
برادری را دیدم که در میان خارها افتاده و نفس های آخر را میکشد . خون زیادی از او رفته بود . از این که نمیتوانستم به او کمک کنم رنج میبردم و در این موقع که تقریبا ساعت 5/4 بود چند نفری بیشتر نبودیم که مانده بودیم و مقابله میکردیم . از شدت گرسنگی دیگر راه رفتن برایم مشکل بود بی خودبه زمین میخوردم آمدم پیش حمید خسروی پیروان هم در سنگر بود حمید گفت من زیاد گرسنه هستم پشت سر ما داخل باغ سبزی کاشته بودند ، آمدم و مقداری از آنرا برای بچه ها آوردم . در کنار سنگر حمید دو نفر دیگر از تهران بودند ، همه رفته بودند بعد از آن که مقداری از سبزی ها را به حمید دادم گفتم که من به خاکریز بغل میروم ، چون تانکها در آن مسیر نزدیکتر بودند هر چه به حمید گفتم نیامد بعد حمید گفت دنبال من نیائید من شهید میشوم و گفت من دو تانک میزنم و بعد شهید میشوم در همین موقع نفرات پیاده دشمن را دیدم که با عجله هرچه تمامتر بطرف ما می آیند ، آنها حدود 5 نفر بودند بعد پشت خاکریز کوتاهی کمین کردند که ما را بزنند چند رگبار بمابستند ما هم تیر نداشتیم جز دو عدد نارنجک تفنگی ژسه که پرتاب کردم درست روی سرشان و چند لحظه بعد خبری از آنها نشد آنوقت آرپی چی گندمکار که خونش در آن ریخته بود با شال گردنم پاک کردم یک کوله پشتی موشک پیدا کردم و دو موشک با خرج عقب در آن گذاشتم و بطرف جاده حرکت کردم . در میان راه کاظم فتاحی را دیدم که حالتی غمگین داشت ، قدمهای سنگینی را برمیداشت . قیافه ها هرگز به انسان شبیه نبود . تمام هیکلمان زیر خاک شده بود . کمی که راه آمدیم دیدم یکی از برادران روی زمین افتاده و سرندارد از روی حسرت به او نگاه کردم و دو دست و پا هم آنجا بود . بعد کاظم گفت بیا غصه نخور این احمد است که میگفت دوست دارم مثل حسین شهید شوم عاقبت همین طور شد بی سر شهید شد . کاظم دیده بود که توپ زدند و احمد شهید شد . کمی جلوتر رفتیم فرج عسکری را دیدم که زخمی شده بود تانکها از نزدیک رد میشدند یک آرپی جی زدم خورد به جلو تانک تعدادی تانکها زیاد بود و هر لحظه به خاکریز نزدیکتر میشدند دو سه نفر از برادران فرج را بر روی برانکارد گذاشتند و بطرف شهر آمدند ، در راه صمد نحاسی را دیدم که مدام گریه میکرد ، احمد پسر خاله اش بود که شهید شده بود بی آنکه بدانم کجا میروم دنبال بقیه براه افتادم . کاظم هم همراه من بود ، زیاد تشنه بودم در میان راه مغازه ای باز بود نمید انم چه فکری میکرد چند نفر بودیم تقاضای آب کردیم اول نداد بعد با منت مقدار آبی به بچه ها داد . راه را ادامه دادیم ، تا شهر خیابانها خلوت بود فقط هر که میدیدیم آواره ای بود مثل خودم ، از روی پل گذشتم داخل ژاندارمری آنجا تعداد زیادی از بچه ها جمع بودند چند افسرو درجه دار با پرروئی زیاد روی صندلی تکیه داده بودند هوا نزدیکی غروب بود بچه ها تماما تشنه بودند . آب رودخانه زیاد گلی بود از آنها طلب آب کردیم بما گفتند که ما از اهواز آب می آوریم . یک ظرف پلاستیکی نیمه بود که هر کدام کمتر از نصف لیوان آب خوردند
از این که چرا به کمک مانمی کنند.
یکی دو نفر اعتراض کردند و یک تهرانی ضامن نارنجک را کشیده دادمیزد نامردها شماها را میکشم و بعدهم ژاندارمری را ترک کردیم و هر چند نفری داخل یکی از خانه ها رفتیم هوا داشت غروب میکرد نمیدانستیم کجا بروم بچه ها از شهادت احمد داودی ، اکبر پیرویان ، اصغر گندمکار و دیگر شهدا حرف میزدند بعد یکی آمد و گفت خسروی هم شهید شده . تصمیم گرفتم با نصرالله سبزی و علیرضا عیسوی و کاظم فتاحی و نوراله داودی ، عباس فضل پور و صمد نحاسی به یکی از خانه ها برویم تا فردا صبح ة راه افتادیم بعد از طی مسافتی کوتاه در یکی از خانه های ابو جلال شمالی واقع در غرب سوسنگرد پشت رودخانه مستقر شدیم . تمام خانه ها خالی بود دو سه نفری را دیدم که مظلومانه زیر یک پل کوچک زندگی میکردند بعد از این که وارد خانه شدیم بدون سروصدا رفتیم داخل یک اطاق و از بشکه آب وسط حیاط کمی بردم داخل تا رفع تشنگی کنند .
هر کدام از بچه ها یک اسلحه داشتند آنهم زیاد کثیف بود در اولین فرصت اسلحه ها را تمیز کردیم و با روغن خوراکی آنرا چرب کردیم . بعد مقداری آرد خمیر کردم و روی اجاقی که در اطاق بود نان پختم ، هر چه گشتم نمک پیدا نکردم ، هر طور شده بود نان درست شده را خوردیم ، بی اندازه خوشمزه بود چرا که بعد از دو روز گرسنگی معلوم بود انسان چه اشتهائی دارد . هوا داشت تاریک میشد . نمیدانستم که در این قسمت عراقی ها نفوذ کرده بودند یا نه ؟ ظرف آبی برای بچه ها آوردم گذاشتم پشت در اطاق . نماز خواندم بعد هر کدام اسلحه اش را کنار خودش گذاشت و دارزکشید بچه ها از شدت خستگی خوابشان برد ولی من هرکاری میکردم خوابم نمیبرد نماز شب خواندم بعد در نزدیکی های اذان صبح بچه ها را بیدار کردم . نماز که خوانده شد نمی دانستیم چه بکنیم ، هدفی جز جنگیدن نداشتیم .

ادامه دارد...